|
لحظه هایت خیس عـــــــــــشق |
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 21:48 توسط رونـــــاک |
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0 توسط رونـــــاک |
گاهی برایت نوشتن آسانترین گفتن است. ولی چشمی نیست که آنرا بخواند. قلبی نیست که احساسش کند و..... بايد رفت ... نيمکت را به دست رهگذران مي سپارم ... شايد جايي ديگر ... نيمکتي ديگر ... و شايد رهگذراني ديگر .......................
و زیباست آن لحظه ای که باران می بارد و اشک هایت ترسیمی از نانوشته هاست در سرازیریه گونه هایت ..
+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 11:25 توسط رونـــــاک |
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 23:59 توسط رونـــــاک |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 23:43 توسط رونـــــاک |
خوب من ! میروی؟ بی نگاه گرم تو زود خسته میشوم. با کسی مگو چه شد دلشکسته میشوم .............
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 17:55 توسط رونـــــاک |
آيا صداي آواز محزون اين عاشق تنها را نمي شنوي ؟ دختركي در باد مي رقصد آيا او را نمي بيني؟ 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 13:29 توسط رونـــــاک |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 22:27 توسط رونـــــاک |
تو را نگاه مي كنم كه خفته اي كنار من پس از تمام اضطراب و انتظار من تو را نگاه مي كنم كه ديدني ترين تويي و از تو حرف مي زنم كه گفتني ترين تويي من از تو حرف ميزنم شب عاشقانه مي شود تو را ادامه مي دهم همين ترانه مي شود كاش به شهر خوب تو مرا هميشه راه بود را ه به تو رسيدنم همين پل نگاه بود مرا ببر به خواب خود كه خسته ام از همه كس كه خواب و بيداري من هر دو شكنجه بود و بس دلم برات تنگ شده علتش چيست ؟ آيا تو ميداني ؟ 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 11:0 توسط رونـــــاک |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 22:56 توسط رونـــــاک |
| ||||||